سه روز پیش خونه مادربزرگ من دعوت بودیم به همراه مامان بابا و داداشم و خانومش دایی بزرگه و کوچیکه دوتا خاله ها و خانواده هاشون و خونه مادربزرگه خیلی شلوغ بود تا عصر داداشم و مادر شوهر من رفتن و عصر با خودم فکر کردم بهترین زمان برای صحبت کردن با دخترم هست تو اتاق باهاش تنها شدم و گفتم می دونم به یک چیزهایی مشکوک شدی خودت بگو و همینطوری ریز ریز باهم حرف زدیم و خوب ناراحت شد و گفت خیال کردین من خ ر م نمی فهمم خودم قرص ها تو دیدم خلاصه روی تخت دراز کشید و بغض کردم رفتم اشپزخونه و به مامانم گفتم و همینطور یواش یواش حرف میزدیم که دخترم رسید و خاله به حرف های من و مامانم مشکوک شد خلاصه لو رفت و همه فهمیدند پدرم هم خبر نداشت که توسط خاله باخبر شد و دخترم بیشتر ناراحت شد و دوباره رفت روی تخت به بچه های خاله ها گفتم که برن دور و برش و باهاش شوخی کردن کمی همونجا بود و کم کم اخلاقش بهتر شد و مهمانها همه رفتند و من و مامانم و پسر دایی کوچیکه و مادربزرگ مونده بودیم و دخترم و علی با هم بازی می کردن و خلاصه روز گذشته هم دمق بود و از دلش انگار در اومده ولی مطمئن هستم می خواد باهام هنوز حرف بزنه خودش دنبال موقعیت هست همه تصمیم گرفتیم که زیاد نسبت به رویان لوبیایی ذوق نداشته باشیم و طبیعیش کنیم .
حالا نگرانی بعدی من از طرف برادر همسر هست که بچه دار نمی شن و کاش با شنیدن خبر غصه نخورن امیدوارم خدا به اونها هم یک کوچولوی سالم هدیه بده البته تازگیها سعی می کنن که فراموش کنن و به مسافرت تفریح بیشتر اهمیت بدن تا درمان های شکست خورده و شاید این خبر روحیه جدید رو خراب کنه امیدوارم اینطور نباشه .
خدایا شکرت که یکی دیگه از نگرانی های من برطرف شد .
برچسب:
نویسنده: آدرین پورحسین