خانواده همسرم کمی بو برده بودند و هنوز توی شک بودند تو مهمونی که روز قبل داشتیم اینقدر گیر دادند و تیر توی تاریکی پرتاب کردند تا بله را گرفتند و من خوشحال شدم که برادر همسر هم بود و شب در جمعی دیگر خانومش هم اضافه شد حرفی زد که دلم لرزید : بچه تون رو بدید به ما شما که میارید یکی 1 برای خودتون بیارید . جدی هم می گفت و من گفتم باور کن اگر دوقلو بود یکشو به شما می دادم ولی شب با خودم فکر کردم اگر بزرگ می شد نمی گفت چرا منو به یکی دیگه دادید اون معنی انسان دوستی رو می تونست درک کنه و یا بچه هایی که پدرمادرهاشون این کارو کردند به اونها حق می دن من خودم دو موردشو دیدم که یکی موفق بوده و یکی دیگه نه
خلاصه امروز متوجه شدم که دوباره تو خونشون برای ادامه درمان بحث بوده و گریه و دلخوری و پریشانی همون شد که ازش می ترسیدم . براشون دعا کنیدکه بچه دار بشن و خوشبخت زندگی کنند.
فرزند شیرینم امروز روز خوبی بود غروبی دلگیر داشت ولی شیرین بود اصلا کنار مهربانی بودن و همسایه اش شدن شیرین است .
فدای تو و آبجی بزرگه تو 
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ ساعت 23:40 توسط : مامان گندم | دسته :
برچسب:
نویسنده: آدرین پورحسین
تاريخ: شنبه
9 دی
1396 ساعت: 23:46